X
تبلیغات
رایتل

چشمای مغرورش هیچ وقت از یادم نمیره 

رنگ چشماش آبی بود 

رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره داغ داغ.... 

وقتی موهای طلاییشو شونه میکرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم  

مبادا که یه تارمو از سرش کم بشه

دوسش داشتم  

لباش همیشه سرخ بود 

مثل گل سرخ حیاطُ،مثل یه غنچه.. 

وقتی میخندید و دندونای سفیدش بیرون میزد اون قدر معصوم و دوست داشتنی میشد که اشک تو چشمام جمع میشد. 

دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم 

دیوونم کرده بود 

اونم دیوونه بود 

مثل بچه ها هرکاری میخواست میکرد 

دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم 

میدونست وقتی نگام میکنه دستام میلرزه 

اونوقت دور لباش هم قرمز میشد  

بعد میخندید و میخندید و... 

منم اشک تو چشمام جمع میشد 

صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت 

قدش یکم از من کوتاه تر بود 

وقتی میخواست بوسش کنم،چشماشو میبست 

سرشو بالا میگرفت 

لباشو غنچه میکرد 

دستاشو پشت سرش میگرفت و منتظر میموند 

من نگاش میکردم 

اونقدر نگاش میکردم تا چشماشو باز میکرد  

تا میخواست  لباشو باز کنه و حرفی بزنه 

لبامو میذاشتم روی لبش 

داغ بود 

وقتی میگم داغ بود یعنی خیلی داغ بود 

میسوختم 

همه تنم میسوخت 

دوست داشت لباشو گاز بگیرم 

من دلم نمیومد 

اون لبامو گاز میگرفت 

چشاش مثل یه چشمه زلال بود،صاف و ساده ... 

وقتی در گوشش آروم زمزمه میکردم دوستت دارم 

نخودی میخندید و گوشامو لیس میزد 

شبا سرشو میذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش میداد 

منم موهاشو نوازش میکردم 

عطر موهاش هیچ وقت از یادم نمیره 

شبای زمستون آغوشش از همه جا گرم تر بود 

دوست داشت وقتی بغلش میکردم فشارش بدم 

لباشو میذاشت روی بازوم و میمکید 

جاش که قرمز میشد میگفت 

هروقت دلت برام تنگ شد اینجارو ببوس 

منم روزی صد بار بازومو بوس میکردم 

تا یه هفته جاش میموند 

معاشقه من و اون همیشه طولانی بود 

تموم زندگیمون معاشقه بود 

نقطه به نقطه بدنش برام تازگی داشت 

همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته میشد 

میومد و رو پام میشست 

سینه هاش آروم بالا و پایین میرفت 

دستمو میگرفت و میذاشت رو قلبش 

میگفت میدونی قلبم چی میگه؟ 

میگفتم نه 

میگفت میگه لاو،لاو،لاو... 

بعد میخندید و میخندید... 

منم اشک تو چشام جمع میشد 

اندامش اون قدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره 

وقتی لخت جلوم وامیستاد 

صدای قلبمو میشنیدم 

با شیطنت نگام میکرد 

پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود 

مثل مجسمه مرمر ونوس 

تا نزدیکش میشدم از دستم فرار میکرد 

مثل بچه ها 

قایم میشد،جیغ میزد،میپرید،میخندید... 

وقتی میگرفتمش گازم میگرفت 

بعد یهو آروم میشد 

توچشام نگاه میکرد 

اصلا حالی به حالیم میکرد 

دیوونه دیوونه... 

چشاشو میبست و لباشو میاورد جلو 

لباش همیشه شیرین بود 

مثل عسل... 

بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم  

نمیخواستم این فرصت ها رو از دست بدم 

میخواستم فقط نگاش کنم  

هیچ چیز برام مهم نبو  

فقط اون... 

من میدونستم ((بهار ))سرطان داره  

خودش نمیدونست 

نمیخواستم شادیشو ازش بگیرم 

تا اینکه بعد از یک سال سرطان علائم خودشو نشون داد 

بهار پژمرد 

هیچ کس حال منو نمیفهمید 

دو هفته کنارش بودمو اشک میریختم 

یک روز صبح از خواب بیدار شد و دستمو گرفت 

آروم برد روی قلبش 

گفت میدونی قلبم چی میگه؟ 

بعد چشاشو بست  

تنش سرد بود 

دستمو روی سینه اش فشار دادم 

هیچ تپشی نبود 

داد زدم؛خدا... 

بهار مرده بود 

من هیچی نفهمیدم 

ولو شدم رو زمین 

هیچی نفهمیدم 

هیچ کس  نمیفهمه من چی میگم 

هنوز صدای خنده هاش تو گوشم میپیچه 

هنوز اشک تو چشام جمع میشه 

هنوز دیوونه ام 

((دوستای عزیزم این نوشته بر اساس حقیقت بود ))



تاریخ : جمعه 13 مرداد‌ماه سال 1391 | 01:22 ق.ظ | نویسنده : sara | نظرات (22)
  • فال حافظ
  • میهن بلاگ